باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

26 روز گذشت

امروز دقیقا 26 روز از تولد بارانم می گذره و بارانم شده 26 روزه بار اولی که بردیمش دکتر وزنش 2790 بود قرار شد هفته ی دیگه بریم و تا هفته ی دیگه باید 200 گرم اضافه کنه هفته ی بعد که رفتیم وزنش شده بود 3220 یعنی 400 گرم اضافه کرده بود که دکتر گفت عالیه براش قطره ی آ+د نوشت و یه قطره هم داد که اگه دلش درد گرفت 5 تا قطر بهش بدم چند روزه که بینیت گرفته منم ترسیدم که سرما خورده باشی به خاطر همین با بابا هادی بردیمت پیش دکتر دکتر معاینت کردو گفت ریه ش سالمه یه قطره داد که بریزم تو بینیت تا تخلیه بشه وزنتم شده بود 3600 هزار ماشالا عشقه مامان بعدشم گفت از هفته ی دیگه که 1 ماهت تموم میشه میتونم بهت شربت گریپ میکسچر برای دل دردت بد
20 بهمن 1392

خاطره زایمان طبیعی بدون درد من قشنگ ترین خاطره ی زندگیم

دفعه ی آخری که رفتیم پیش دکتر قرار شد هفته ی بعدش یعنی تاریخ 25 دی بریم بیمارستان برای زایمان وای باورم نمیشد یعنی فقط یه هفته مونده بود این یه هفته هم هر جوری بود گذشت و شد 3شنبه شب که فرداش باید ساعت 6 صبح میرفتیم بیمارستان اون شب زنعمو و نداومهدی و امیرو فاطمه و مامانم اومدن خونمون اون روز من از ظهر باید روغن کرچک می خوردم با یه مکافاتی این 6 تا قاشق و خوردم تمام وسایلمم آماده کردم و خوابیدیم اولش خوابم نمی برد اما بعد راحت خوابیدم صبح ساعت 5 بیدار شدیم زنعمو هم شب موند مامانم رفت خونه که ما صبح بریم دنبالش ساعت 6 از خونه رفتیم بیرون خلاصه ساعت 6:30 رسیدیم بیمارستان عرفان کلا 10 دقیقه با خونمون فاصله داره وقتی رفتیم تو بیمارستان هادی کارا...
14 بهمن 1392

عکسای 15 روز اول باران

بارانم در حال عوض کردن بارانم بغل خودم بارانم تو گهواره بارانم تو گهواره در حال گریه کردن البته گریه هاش در حد نق زدنه فسقل بغل بابا هادی در حال چرت زدن هنوزم زردیش خوب نشده میبینین هنوز زرده بعد از 2 روز بستری تو بیمارستان به خاطر زردی در حال برگشتن به خونه دخترم با لباس زنبوری که بابا هادی براش خریده بود باران اوچولو سرحال و قبراق بغل بابا هادی  در حال باد گلو زدن  اینا لباسا اولین لباسایی بود که با بابا هادی خریدیم هنوز نمیدونستیم باران دختره   خندشو ببینین بگین هزار ماشالا ببینین چه ناز خوابیده اینم یه مدل خوابیدن دستمو گذاشتم زیر سرم بغل مامانم خ...
12 بهمن 1392

فقط 2 روز دیگه مونده

سلام باران قشنگم فقط و فقط 2 روز به اومدنت مونده دیشب ساک خودمو آماده کردم امروزم بابا هادی رفت بقیه چیزایی که لازم دارمو بخره امشب میریم خونه ی خاله فرشته اینا برای خداحافظی با ایمان و مجو که فردا میرن آمریکا ایشالا به سلامتی برن مامانی امروز صبح که از خواب پاشدم تو خواب بودی تو دلم منم مثل همیشه اذیتت کردم بیدار شدی چی کار کنم دلم شور میزنه این 2 روزم بگذره بیای جلوی چشمام تا خیالم راحت بشه  
23 دی 1392

فقط 3 روز دیگه مونده

قشنگم نفس مامان فقط 3 روز دیگه به اومدنت مونده باورم نمیشه 9 ماه با هم زندگی کردیم و الان قرار بیای تو بغلم قراره چهارشنبه صبح زود بریم بیمارستان اگر تو این 3 روز دردم نگرفت اگر نه هم بهم آمپول فشار میزنن نمی دونی چقد ذوق زدم می خوام صورت قشنگتو ببینم مامانی همین الان تو دلم داری کلی تکون  میخوری جات خیلی تنگ شده آخرین سونوگرافی که رفتیم روز 18 دی بود که وزنت 2800 بود اندازه ی سرتم 89 که دکتر گفت میتونم طبیعی زایمان کنم و برای 25 دی بهم وقت داد خدایا خدت مواظب فرشته کوجولوی من باش
22 دی 1392

آتلیه بارداری

باران قشنگم برای عکسای بارداری زنگ زدم آتلیه هیمن وقت گرفتم برای 20 آذر ساعت 10 صبح اول رفتم آرایشگاه براشینگ کردم بعد با بابا هادی رفتیم کلی عکس انداختیم روز 5 دی نسیم جون زنگ زد که عکسا حاضره وای کلی ذوق کردم رفتیم عکسارو گرفتیم نمی دونی چقد قشنگ شده هرچی نگاه میکنم سیر نمیشم ازشون قرار شد وقتی شما به دنیا اومدی یه هفته بعد بریم تا کلی عکس خوشگل ازت بگیره  
7 دی 1392

هشتمین ملاقات با دکتر

باران جونم نفسم روز 3 دی دوباره وقت دکتر داشتم از این هفته به بعد دیگه تو مطب معطل نمیشم چون دیگه 35 هفتم شده قشنگم رفتم قسمت مامایی وزن و فشارم و گرفتن 2 کیلوی دیگه به وزنم اضافه شده یعنی کلا 12 کیلو تا الان فشارمم 11 روی 6 بودبعدشم رفتیم پیش دکتر بابا هادی راجع به هزینه های زایمان صحبت کرد یه کشت هم برام نوشت جون یه میکروب نباید توی بدن من باشه برای زایمان طبیعی برای یکشنبه ی دیگه 8 دی دوباره وقت گرفتیم
4 دی 1392